یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه می خواهی ؟
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران ، خبر گمشده ای می جویی !
راستی گمشده ات کیست ؟ کجاست ؟
صدفی در دریاست ؟
نوری از روزنه فرداهاست ؟
یا خداییست که از روز ازل پنهان است ؟
- سایه آبی
+
نوشته شده در شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸۸ ۱۱:٠٩ ب.ظ توسط جوینده نور
پيام هاي ديگران ()
تنها بازمانده یک کشتی شکسته ، توسط جریان آب به جزیره ای دور افتاده برده شد ، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می کرد تا اورا نجات بخشد ، او ساعت ها به اقیانوس چشم می دوخت ، تا شاید نشانی از کمک بیاید اما هیچ چیز به چشم نمی آمد .
سرآخر نا امید شد و تصمیم گرفت کلبه ای کوچک بسازد تا از خود و وسایل اندکش بهتر محافظت نماید. روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت ، خانه را در آتش یافت ، دود به آسمان رفته بود ، بدترین چیز ممکن رخ داده بود.
او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: " خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی ؟ "
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می شد از خواب برخاست ، آن
کشتی می آمد تا او را نجات دهد .
مرد از نجات دهندگان پرسید : " چطور متوجه شدید که من اینجا هستم ؟ "
آنها در جواب گفتند : " ما علامت دودی را که فرستادی ، دیدیم . "
آسان می توان دلسرد شد ، هنگامی که بنظر می رسد کارها به خوبی پیش نمی روند ، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست ، حتی در میان رنج و درد .
دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن بود به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند .
سایه
+
نوشته شده در جمعه ٢٦ تیر ،۱۳۸۸ ٤:۱٢ ب.ظ توسط جوینده نور
پيام هاي ديگران ()
آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... ...
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ..
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
نتیجه گیری:
مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید... پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟
سایه آبی
+
نوشته شده در چهارشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۸ ٩:۳۱ ب.ظ توسط جوینده نور
پيام هاي ديگران ()
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم.
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .
- انگشتم درد گرفته ....
حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد ..
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم . صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات . پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد . بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم . سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم . احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد..
<><><><><><>&l- t;><><><><>
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم . گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .
<><><><><><>&l- t;><><><><><>
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ....
مسافر
+
نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸۸ ۳:٥٤ ب.ظ توسط جوینده نور
پيام هاي ديگران ()
انجام کاری را که می توانی یا می اندیشی که می توانی ، آغاز کن.
در جسارت نبوغ و اقتدار واعجاز نهفته است .
+
نوشته شده در شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸۸ ۱٢:۱٤ ب.ظ توسط جوینده نور
پيام هاي ديگران ()
ما بر این عقیده هستیم که همکاری با خدا ، صدایی عظیم در آسمانست . اما آن صدا به شکل صدایی ظریف است ، نه به شکل غرشی از قله کوه . اک ممکن است به شیوه ای ملایم صحبت کند . با اشاره ای در مورد چگونگی انجام کاری که یک وکیل یا دندانپزشک متوجه آن می شود و به این طریق کمک می کند تا انچه درست است در زمین انجام شود ...
سایه آبی
+
نوشته شده در دوشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٦ ۱۱:۱٥ ب.ظ توسط جوینده نور
پيام هاي ديگران ()
سایه آبی
+
نوشته شده در جمعه ۳ اسفند ،۱۳۸٦ ٤:٥۳ ب.ظ توسط جوینده نور
پيام هاي ديگران ()
یکبار داستان کوتاه خنده داری را خواندم که سالها مرا تحت تاثیر قرار داد . داستان درباره کارگر کارخانه ای در لهستان بود . این داستان نشان می داد که چطور روح الهی در اینجا حضور دارد ،اما ما جای دیگری غیر از درون خود آنرا جستجو می کنیم . این کارگر هر روز با یک فرقون کارخانه را ترک می کرد، او فرقون را با همه چیز پر می کرد . گاهی با جعبه ، گاهی کاه و یا گونی . نگهبانان دارای استعداد درونی هستند و می توانند احساس کنند کسی در حال انجام کاری غیر قانونی است . نگهبان در ورودی آن کارخانه می دانست که این کارگر در حال خارج کردن چیزی از کارخانه می باشد . برای همین هر روز بار او را می گشت .
یک روز به کارگر گفت : می دانم داری چیزی را از این کارخانه بیرون می بری. اما نمی دانم چیست . امروز آخرین روز کار من در اینجاست . لطفا به من بگو که چکار می کنی ؟ من تو را بارها گشته ام ، کاه و جعبه های کوچک را گشته ام ، اما چیزی پیدا نکرده ام . ولی می دانم هر بار چیزی را با خود بیرون می بری . اما نمی دانم آن چیست .
کارگر گفت : می خواهی بدانی چه چیزی را بیرون می برم؟ من دارم فرقونها را می برم .
و نگهبان از این پاسخ راضی بود . چون سرانجام رازی که ماهها او به خود مشغل کرده بود حل شد .
سایه آبی
+
نوشته شده در جمعه ۳ اسفند ،۱۳۸٦ ٤:٢٥ ب.ظ توسط جوینده نور
پيام هاي ديگران ()
یکی از قوانین عالم معنوی این است که هیچکس نمی تواند آزادی دیگری را از او بگیرد و خود انتظار آزاد بودن داشته باشد.
از نظر برخی از افراد این انگیزه ای خودخواهانه است که به خاطر برخورداری از آزادی به دیگران آزادی بدهید. راستش بله همین طور است، چون قانین معنوی کاملا روشن و دقیق است. شالوده قوانین معنوی، قانون عشق است.کسی را به خاطر لذت زجر دادن، تنبیه نمی کنند، بلکه این کار را برای یاد دادن درسی معنوی به فرد انجام می دهند که جزئی از برنامه آموزشی اوست. کمی اینجا و کمی آنجا، اندکی حساب و کمی زبان، و کمی هم جغرافی. به طور خلاصه تمام آن جنبه های طبیعت معنوی که روح نیاز دارد تا روزی همکار خداوند شود.
این اساس هدف روح از مطالعه تعالیم روح الهی است: همکار شدن با خدا. خدمت به زندگی از سر عشق، به شکرانه موهبت زندگی است.
این کار دشواری است.غالبا وقتی افراد به زعم خود به عدم وابستگی می رسند، دوست ندارند به دیگری خدمت کنند، چون گرم خدمت به خویش هستند.اگر این را به آنها تذکر دهید، به شدت عصبانی می شوند.آنان هرگز نمی توانند به احوال خود واقف شوند.
اما قبل از این که کسی وارد طریق راستین خداوند شود، معمولا زندگی بسیار سخت می شود و فرد فروتنی را می آموزد..
درجه ی آگاهی درجه ی پذیرش است
بقای معنوی برای عصر حاضر
هارولد کلمپ
قاصدک*
+
نوشته شده در جمعه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٦ ۸:۱۱ ب.ظ توسط جوینده نور
پيام هاي ديگران ()
اگر که با عشق و خلوص با یکدیگر مراوده داشته باشید اگر که بدون گله و شکایت بدون حسادت و چشمداشت عشق بورزید شما گروهی خواهید بود نمونه که اطرافیان را جذب اک خواهید نمود.
اعمال شماست که اک را به دیگران می شناساند نه حرف شما .
اک حقیقت است اما اگر قرار است درجات آنراطلب کنید خضوع و عشق برای وارد شدن به محرابش ضروری است کسی که چیزی با عشق می دهد بدون آنکه به فکر پاداش باشد او در اولین قدم جاودانگی است. سری هارولد کلمپ
سايه آبي
+
نوشته شده در سهشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٦ ۱:۱٢ ب.ظ توسط جوینده نور
پيام هاي ديگران ()